اولین روز کاری

کلاس نقاشی ثبت نام کردم نمیتونستم پی چیزی که دوست دارم نرم،دیگه نمی تونستم وایسم و تماشا کنم.

پدرم با این که توی یکی از بهترین شهرها" از نظر آب و هوایی "زندگی می کنیم و کوهستانی محسوب می شه برای یه لقمه نون باید بره یه شهر دور هزار کیلومتر دور تر از ما  با گرمااای شرجی افتضاحش...واقعا افتضاحه!!مخصوصا این که کارش فضای آزاده(بیرون)!

با این که الحمدالله اوضاع خوبه و فعلا از گرسنگی نمی میریم،ولی نمی تونستم از خرجی خونه برای خودم بردارم.

بابام دوست نداره کار کنم ولی باید کار کنم.

اولین روزی بود که رفتم  و به عنوان یه وردست کار کردم.


+خدا کنه اوضاع خوب پیش بره برای همه و برای من.

و سایه پدرا بالای سر همه بچه ها،،سلامت و مستدام باشه.

  


منبع این نوشته : منبع